داداش نگاه کن…
باز ۳ نصف شب ریختن خونۀ مردم. همون سناریوی تکراری، همون وحشیبازی همیشهگی.
اینبار هم رفتن سراغ رامیار ابوبکری، بچۀ ۱۶ سالۀ مهاباد، فقط چون برادر زانیار ابوبکریه؛ همون جوونی که تو «خیزش مهسا» با گلولۀ نیروهای امنیتی افتاد زمین.
طبق معمول هیچ حکم قضایی، هیچ احترامی، هیچ قانونی…
فقط لگد، داد و بیداد، ضربوشتم پدر و مادر، و بردن یک نوجوان در تاریکی شب.
انگار خونهشون ملک شخصی نیروهای امنیتیه.
انگار مردم هیچی نیستن.
بغل گوش مردم میگن:
«ما امنیت میاریم.»
اما اون چیزی که مردم میبینن چیه؟
هجوم ۳ صبح، خشونت، ترس، تهدید…
این چه امنیتیه؟ امنیت کی؟
هیچکس هم نمیگه چرا بردنش، چه اتهامی داره، کجاست.
این همون روشیه که سالهاست توی این کشور اجرا میشه.
و مردم هم همون حرفی رو میزنن که همه جا داره تکرار میشه:
تا وقتی خامنهای خونخوار بالا سر این مملکته، این چرخه ظلم، ته نداره.
همون سیستم، همون روش، همون لهکردن آدمها.
حتی بچه ۱۶ ساله هم امان نداره.
مهاباد؟
شمال؟
جنوب؟
تهران؟
فرقی براشون نداره؛
هر جا یه صدای اعتراض بوده، یه خانواده داغ دیده بوده، یه اسمی بلند شده بوده، دوباره میرن سراغشون.
انگار هدفشون اینه که هر کی عزادار و دادخواه میشه، با فشار، ترس، و بازداشت ساکتش کنن.
ولی مردم هم خوب میدونن:
این پروندهها، این بازداشتها، این خشونتها…
همهش برای اینه که نذارن یاد زانیارها و ژیناها و بقیه خاموش بشه.
اما خب…
اتفاقاً هرچی بیشتر فشار میذارن،
اسمها بلندتر میشه،
حرفها رساتر میشه،
و حقیقت بیشتر رو میاد.